۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

تحریک


مسئله ای بنام سازماندهی مبارزه


بعد از گذشت یک سال ونیم از شروع جنبش ودیدن فرازها و فرود هایش بنوعی همه به این نتیجه رسیده ایم که حرکت های کور وبدون سازماندهی ره به ناکجا آباد می برد. اما سوال بزرگ این است که چرا به سمت سازماندهی حرکتی نکردیم و سکوت را بر حرکت ترجیح دادیم. دراین مقاله سعی می کنم به این سوال پاسخ دهم و همچنین برای حل مشکل پیشنهادی را ارائه دهم.
مبارزه با حکومتی دیکتاتور خونریز و مکار کاری بزرگ است، چه بسیار جنبش ها یا شورش های اعتراضی که وسعت قابل توجهی داشتند اما سرکوب شدند. تاریخ ایران پر است از این تراژدی ها.
مسلما تجربه مبارزه سازماندهی شده در ایران تجربه ای ارزشمند است. هنگامیکه حنیف نژاد و سعید محسن سازمان مجاهدین خلق را پایه ریزی می کردند آنچه در ذهنشان بوده مسلما پیروزی بوده است. شروع حرکت مسلحانه برای آن بوده است که بتوانند به حکومت شاه لطمه بزنند و خود گرفتار نشوند. این نکته که مگر ما چند نفر مبارز جدی پای کار داریم که پس از چند فعالیت ساده گرفتار شوند و دیگر تمام، محرک اصلی آنان برای ایجاد سازمانی با انضباطی خشک وسلسله مراتبی بوده است. اما تئوری پردازی  کجا و واقعیت کجا. آنچه در عمل اتفاق می افتد آنستکه پس از 5 سال تدارکات چیدن در اولین اقدام جدی خود گرفتار می شوند و به بدتر از چیزی که از آن گریزان بوده اند گرفتار می شوند.اگر دیگران به زندانهای طویل المدت محکوم می شدند آنها را اعدام کردند. حقیقتا دردناک است. زحمات طولانی مدت بدون دیدن نتیجه. نکته جالب آن این است که این اتفاق برای چریک های فدایی خلق هم می افتد برای موتلفه اسلامی حزب ملل اسلامی و... هم می افتد.
خوب آنچه که در آن دوران اتفاق افتاده است  تجربه ای مهم در حافظه تاریخی مردم ایران است اگرچه بهای آن ریخته شدن خون های بسیاری شده است. آنچه که بدون شک از این تجربه عاید می شود آنستکه ارتباط سازمانی می تواند به مبارزه برنامه بدهد اما شمشیری دولبه است که با گرفتار شدن حتی یک عضو ساده می تواند بی رحمانه بر سر سازمان فرود آید. اگرچه مثلا در دوره تقی شهرام در مجاهدین خلق با برقرار کردن یک گروه اطلاعات قوی و ایجاد ساختاراطلاعاتی هوشمندانه در داخل سازمان مجاهدین خلق توانستند برای مدتی خود را در برابر ضربات ساواک حفظ کنند اما دستگیری اتفاقی وحید افراخته کمر این سازمان را در سال 55 می شکند. یعنی آنکه هرچقدر هم که مراقب باشی اتفاقات می تواند بر علیه تو عمل کنند. لذا بنظر می رسد این بی سرانجامی و همجنین انحرافات بعدی مرتبط با سازمان مجاهدین خلق که به خیانت و کشتن بی گناهان بسیاری منجر گردید نگاهی بسیار منفی در مورد مبارزات سازمانی ومتمرکز ایجاد کرده است که تا حدود ی هم صحیح می باشد.
اما پیروزی انقلاب 57 چگونه بوقوع می پیوندد. بررسی زنجیره اتفاقات منتهی به سرنگونی رژیم شاه ،رهبری ویژه آیت الله خمینی را نشان می دهد. اگرچه هنوز مجاهدین خلق و گروههای چپ اصرار دارند که بگویند نتیجه مبارزات مسلحانه آنها اتفاقات سال آخر را رقم زده است اما هنگامیکه کمی وارد جزییات می شوی می بینی که در آن اتفاقات آنها هیچ نقشی نداشته اند. بگونه ای که مثلا رجوی در زندان آن اتفاقات را بعنوان شورش های زود گذر تحلیل می کند و اصولا انقلاب را چیزی فراتر از توانایی آیت الله خمینی تصور می کند. واقعیت آنستکه هردو گروه در سال 55 بشدت از سوی کمیته مشترک سرکوب شده بودند و در میان چریک های فدایی خلق اصولا بحث بی اثر بودن مبارزه مسلحانه وکنار گذاشتن آن مطرح می شود. اما آیت الله خمینی چگونه انقلاب را رهبری کرد بحثی است که جای تامل دارد. واقعیت جامعه آنروز ایران مذهبی بودن آن و اعتماد مردم به روحانیون بوده است. هنر آیت الله خمینی استفاده از مساجد و روحانیون برای برقراری ارتباط با بدنه مذهبی جامعه و هدایت توده مردم برای حضور در تظاهرات واعتصابات بوده است.برگزاری زنجیره ای چهلم شهدا در شهرهای مختلف چیزی است که در تاریخ نوشتاری بنوعی حرکات خودجوش نمایانده شده اند اما دیدن اتفاقات اخیر احتمال خود جوش بودن این حرکات را به صفر می رساند علی الخصوص در دوره ای که ارتباطات در حد ابتدایی خود بوده است.
اما چگونه است که ساواک از برخورد با این نوع مدیریت انقلاب عاجز می شود. نکته مهمی است که جواب آن درخود مفهوم انقلاب نهفته است. انقلاب یک تحول سریع با بازتولید مثبت است. به این معنا که زمان بوقوع پیوستن حوادث کوتاه است زمانی که دو قطب عمده در جامعه پدید آمده ، دریک سمت آن توده مردم با خشم و سوالات بسیار از حکومت ایستاده اند ودر سوی دیگر حاکمیت، خشم مردم بر شدت عمل حاکمیت می افزاید و این شدت عمل بر خشم مردم. در این بین اگر رهبر گام های هوشمندانه برندارد و مردم را برای پاسخ های مناسب به حاکمیت راهنمایی نکند این خشونت بی حد وحصر می توانددر صفوف مردم شکاف ایجاد کرده باعث ترس عقبه جنبش و قربانی شدن پیشگامان آن شود. مشابه آنچه که در یکسال اخیر اتفاق افتاد. البته نمی توان به میرحسین و کروبی بسیار خرده گرفت چرا که آنها خود را ناگهان در میان معرکه ای یافتند که از شدت و عمق آن چنین برداشتی نداشتند. آن زمان به احتمال بالا حتی سرنگونی حکومت را هم در سر نداشتند و تنها هدفشان فشار بر حاکمیت برای ابطال نتیجه انتخابات بوده است، اما جناح مقابل از همین سرگیجه و حیرانی حداکثر استفاده را نمود وحرکتی که در صورت مدیریت گام به گام می توانست بطور حتمی جمهوری اسلامی را سرنگون سازد را سرکوب نمود. اگرچه بنظر من اکنون می دانند که راهی جز پایین کشیدن جمهوری اسلامی وجود ندارد. اما زمان مناسب آن گذشته و پیشگامان جنبش در زندانها در حال خرد شدن هستند.
برای جمع بندی آنچه که تاکنون گفته شد نکات زیر را می آورم:
1.مبارزه سازمانی به آن معنا که ساختاری منسجم بوجود بیاوری ومدت زمان زیادی را صرف آماده سازی آن نمایی از لحاظ نظری جذاب است اما با بحث هایی که انجام شد نتیجه بخش بودن آن بشدت زیر سوال است.
2.اگر در جنبش سبز به این نتیجه رسیده باشیم که راهی جز سرنگونی جمهوری اسلامی نداریم، راهی بجز انقلاب را نمی توانیم برای آن متصور باشیم. که شروع آن با حرکتی احمقانه از سوی حاکمیت است که یک خشم عمومی پایه را در جامعه تزریق می نماید وبدنبال آن رهبری گام به گام و فعال شدن نفرات پیشگام جنبش برای دادن پاسخ های مناسب به سوالات انباشته شده در ذهن مردم که ریشه مشکلات بنیان حمهوری اسلامی است و قص علی هذا.
3.اما هماهنگی این اعضا مسئله ایست که اهمیت خاصی دارد.آنچه که پیشنهاد من می باشد اینستکه مدیریت عملیاتی این اتفاقات به فردی در خارج مانند محسن سازگارا واگذار شود و نفراتی در داخل که علاقمند به فعالیت پیشرو در زمان انقلاب هستند از هم اکنون خود را به وی معرفی کنند. مسلما تعدا زیادی هم از سوی حاکمیت خود را بعنوان فعال جنبش جا خواهند زد اما با رعایت چند اصل ساده که مثلا اطلاعات هیچ عضوی به عضو دیگرداده نشودو وظایف محوله به هر عضو تداخلی با وظایف دیگری نداشته باشد. به راحتی می تواند مدیریت عناصر فعال را از خطر حفظ نماید. وظایف هم روشن هستند پخش شبنامه در محلات مدارس ،دانشگاه ها، مساجد و... و سازماندهی تظاهرات و اعتصابات.